|
"خانه ام را بر هیچ بنا نهاده ام، تا جهان سراسر از آن من باشد." |
|
|
توی خاطراتم امروز به اینجا رسیدم : اولین شبی که من خوابم برد و تو سرمست تا صبح بیدار موندی برام از حسین پناهی نوشتی: " مگسی را کشتم
+
تاریخ | سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت | 4:11 بعد از ظهر نویسنده | زهرا
|
پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد
چه کسی او؟ زنی است در دوردست های دور زنی شبیه مادرم زنی با لباس سیاه که بر رویشان شکوفه های سفید کوچک نشسته است رفتم و وارت دیدم چل ورات چل وار کهنت و بردس بهارت پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد و این بار زنی به یاد سالهای دور سالهای گمم سالهایی که در کدورت گذشت پیر و فراموش گشته اند می نالد کودکی اش را دیروز را دیروز در غبار را او کوچک بود و شاد با پیراهنی به رنگ گلهای وحشی سبز و سرخ و همراه او مادرش زنی با لباس های سیاه که بر رویشان شکوفه های سفید کوچک نشسته بود زیر همین بلوط پیر باد زورش به پر عقاب نمی رسید یاد می آورد افسانه های مادرش را مادر این همه درخت از کجا آمده اند ؟ هر درخت این کوهسار حکایتی است دخترم پس راست می گفت مادرم زنان تاوه در جنگل می میرند در لحظه های کوه و سالهای بعد دختران تاوه با لباس های سیاه که بر رویشان شکوفه های سفید نشسته است آنها را در آوازهاشان می خوانند هر دختری مادرش را رفتم و وارت دیدم چل وارت چل وار کهنت وبردس نهارت خرابی اجاق ها را دیدم در خرابی خانه ها و دیدم سنگ های دست چین تو را در خرابی کهنه تری پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد و این بار دختری به یاد مادرش
پانوشت: ادامه مطلب با همون رمز عزیزم برچسبها: روز مادر ادامه مطلب
+
تاریخ | شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت | 4:53 بعد از ظهر نویسنده | زهرا
|
به یاد تو! یادم! تنها یادم! این لحظه و همیشه... حسین پناهی پانوشت: ۱- دیروز موفق شدم برم نمایشگاه کتاب. رویایی بود برام. ۶ جلد کتاب محشر خریدم. بهترین قسمت دیروز ملاقات پوران شريعت رضوي (همسر دكتر شريعتي) بود. ۲- این روزا حالم خوبه. صدات برام معنی زندگیه. ۳-دعا کردم دلت ترسش بریزه...بمن نزدیکتر شه گرمتر شه...دعا کردم کسی حتی نتونه...از احساسی که دارم با خبر شه... ۴-امروز بخاطر تو با خاله اینا نرفتم نمایشگاه گل و گیاه. بخاطر دیدن تو گل همیشه بهار
+
تاریخ | پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت | 11:25 بعد از ظهر نویسنده | زهرا
|
مرد زندانی می خندید...
پانوشت: بچه خواهری به دنیا اومد. عاشقشم. بابا و داداشی هم رفتن کربلا
+
تاریخ | دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت | 10:35 قبل از ظهر نویسنده | زهرا
|
تو هستی پیچ اضافه آوردم.... نمی دونم اون پیچ، مال ِ بود ِ یا نبود! حسین پناهی
پانوشت: بلاخره همت کردم و بعد یکسال رفتم دانشگاه دنبال مدرکم. به طرز معجزه آسایی همه کارام تموم شد. اولین باره بدون استرس روند اداری کارام طی شد. خیلی زیاد خسته شدم اما همش ذوق داشتم که هر قسمت می رفتم سریع کارم انجام می شد. یه عالمه اتفاق جالب هم برام افتاد. لاقل باعث شد بعد این همه عذابی که تو دوره دانشجویی کشیدم با خاطره خوب از دانشگاه فارغ التحصیل شم. رفتم دانشکده شیمی برای امضا می گه خانم شما 7 آذر 86 یه لوله ازمایش شکستی! دکتر براتی ازم شماره تلفن گرفت که منو معرفی کنه به همکاراش به عنوان یه گوهر تراش حرفه ای. همش اصرار داشت برم دنبال بازار کار و با اینکه خودش رییس تحصیلات تکمیلی دانشگاهه بهم می گفت بهت توصیه می کنم ادامه تحصیل ندی هیچوقت! دکتر حیدری که همیشه از ابهتش می ترسیدم یه حرکت خیلی جالبی کرد. خودش برگه تسویه رو از دستم گرفت امضا کرد. بعد برد دکتر رفیعی و دکتر محمدی هم امضا کردن و دوباره برگه رو دو دستی بهم تحویل داد. آقای رسولی کارشناس آزمایشگاه ژئوتکنیک موقع امضای برگه همش گیر داده خانم من شمارو کجا دیدم خیلی به نظرم آشنایی! دکتر ایزدی تا منو دید دوباره بغلم کرد. وای آب شدم از خجالت. موقع خداحافظی هم با هام دست داد. نمی دونم چه علاقه ای داره هربار بغلم کنه لیلی! دکتر صدر رو موقع بیرون اومدن از دانشگاه تو خیابون دیدم و بنده خدا همون جا برگه تسویه رو برام امضا کرد! دکتر محسنی هم موقع خداحافظی ازش بهم گفت تو دختر خوب من بودی و تو چشماش یه حلقه اشک برق زد. با اینکه امضای دکتر خانلری و دکتر شهبازی مونده بود خانم تهرانی برگه گروه رو امضا کرد و گفتم اون دو تا امضا رو هروقت تونستی بیار برای گروه. حتی آقای یعقوبی منشی دکتر معانی جو که معاون آموزشی دانشکدس بهم کمکم کرد. با اینکه همیشه ازش تنفر
+
تاریخ | سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت | 12:44 بعد از ظهر نویسنده | زهرا
|
در جسم بشری من، ابدیت تکرار می شود! به شادی میلاد یک حباب و غم ترکیدن حبابی دیگر! تکرار می شود – آری!
در جسم بشری من، ابدیت تکرار می شود! به فریب این سیب سرخ وسوسه!
پانوشت: وقتی آدم با قشنگترین صدای دنیا از خواب بیدار شه کل روز انرژی مضاعف پیدا می کنه. از صدای خنده هام فهمیدی چقدر ذوق دارم
+
تاریخ | شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت | 7:43 قبل از ظهر نویسنده | زهرا
|
اگر باطل را نمی توان ساقط کرد، می توان رسوا ساخت. اگر حق را نمی توان استقرار بخشید، می توان اثبات کرد، طرح نمود، به زبان به مردم شناساند، زنده نگاه داشت. لااقل مردم بدانند که آنچه بر سر کار است ناحق است و ظلم است و آنچه مطرود و شکست خورده و زندانی، حق است و عدل و آزادی برچسبها: فاطمه, فاطمه است
+
تاریخ | چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت | 11:41 قبل از ظهر نویسنده | زهرا
|
آرزوی من اینست که دو روز طولانی در کنار تو باشم ;فارغ از پشیمانی آرزوی من اینست یا شوی فراموشم یا که مثل غم هرشب گیرمت در آغوشم آرزوی من اینست که تو مثل یک سایه سر پناه من باشی ;لحظه تر گریه آرزوی من اینست نرمو عاشقو ساده همسفر شوی با من در سکوت یک جاده آرزوی من اینست هستی تو من باشم لحظه های هوشیاری;مستی تو من باشم آرزوی من اینست تو غزال من باشی تک ستاره روشن در خیال من باشی آرزوی من اینست در شبی پر از رویا پیش ماه و تو باشم;لحظه ای لب دریا آرزوی من اینست از سفر نگویی تو تو هم آرزویی کن ;اوج آرزویی تو آرزوی من اینست مثل لیلی و مجنون پیروی کنیم ازعشق ;این جنون بی قانون آرزوی من اینست زیر سقف این دنیا من برای تو باشم ;تو برای من تنها
پانوشت: بعد از ۱۷ روز آرومم
+
تاریخ | شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت | 7:30 بعد از ظهر نویسنده | زهرا
|
مرگ هم چاره دلتنگی ماهی ها نیست....
+
تاریخ | سه شنبه 29 فروردین1391ساعت | 11:58 بعد از ظهر نویسنده | زهرا
|
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بدآهنگ است بیا ره توشه برداریم، قدم در راه بی برگشت بگذاریم؛ ببینیم آسمان "هر کجا" آیا همین رنگ است؟
+
تاریخ | دوشنبه 28 فروردین1391ساعت | 11:57 قبل از ظهر نویسنده | زهرا
|
|
|